قصه ناتمام توسعه زاگرس

ایران سال‌هاست با یک تناقض تلخ دست‌به‌گریبان است: تمرکز بی‌حد ثروت، خدمات و تصمیم‌گیری در مرکز، و عقب‌ماندگی مزمن در پیرامون. تناقضی که امروز حتی خودِ مرکز را هم بر زمین فرونشسته و سفره‌های آب تهی نشانده است.
بر پایه‌ی پیش‌بینی‌ها، به دلیل غیرقابل‌سکونت شدن فلات مرکزی ایران، موج مهاجرت معکوس به مناطق زیست‌پذیر – همچون زاگرس – شدت خواهد گرفت. این یعنی اگر برنامه‌ای وجود نداشته نباشد، تغییرات فرهنگی و تهدیدهای تازه‌ای برای محیط‌زیست و فرهنگ‌های بومی در راه است.
با این همه، آنچه در این میان غایب است، کمترین طرحی برای کاهش هزینه‌ها و پیامدهای این وضعیت است؛ نه از سوی مرکز و نه از جانب نخبگان و جوامع پیرامونی.
مرکز می‌تازد، پیرامون می‌ماند
تهران و چند کلان‌شهر سال‌هاست سهم نامتناسبی از تولید ناخالص داخلی کشور را به خود اختصاص می‌دهند. سهم تهران از اقتصاد ملی بیش از یک‌پنجم است؛ در حالی‌که استان‌هایی همچون کردستان، سیستان‌وبلوچستان، خراسان جنوبی و کرمانشاه هنوز با بیکاری دو رقمی و زیرساخت‌های نیمه‌تمام دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
نرخ بیکاری کردستان در زمستان گذشته ۱۳.۷ درصد بود؛ تقریباً دو برابر میانگین کشور. این آمار، تصویری شفاف از شکاف «مرکز و پیرامون» می‌سازد؛ شکافی که محصول مستقیم سیاست‌های مرکزگراست. سیاست‌هایی که «پیرامون» را نه‌تنها در جغرافیا، بلکه در اقوام، مذاهب، زبان‌ها و حتی گویش‌ها به نمایش گذاشته‌اند.
و حالا خود مرکز می‌لرزد
اما نتیجه‌ی همین سیاست‌ها، ناامنی برای مرکز نیز بوده است. تهران و فلات مرکزی امروز با بحران جدی آب و فرونشست زمین مواجه‌اند. زمین زیر پای پایتخت هر سال پایین‌تر می‌رود و منابع آب بی‌سابقه تهی می‌شود. آنچه روزگاری نقطه‌ی قدرت و برتری مرکز بود، حالا خود به موتور بحران بدل شده است.
از این‌رو احتمال مهاجرت جمعیت از مرکز به غرب کشور و نواحی قابل زیست، بیش از هر زمان دیگری واقعیت یافته است.
زاگرس؛ پناهگاه یا قربانی؟
زاگرس هنوز از منابع آبی و زیست‌پذیری نسبی برخوردار است؛ اما در فقدان برنامه، هجوم موج تازه‌ی جمعیت می‌تواند این پیرامون آسیب‌دیده را با تهدیدی چندوجهی روبه‌رو کند:
فشار بر محیط‌زیست، نابودی تنوع زیستی و فرسایش فرهنگ‌های بومی.
زاگرس فقط یک جغرافیا نیست؛ یک «ژئو–کالچر» است، با زبان‌ها، آیین‌ها و پیوند دیرینه‌ی انسان و طبیعت. بی‌برنامگی می‌تواند همین ژئو–کالچر محروم و زخمی را در معرض نابودی قرار دهد؛ و این به معنای تهدید آخرین سنگر زیست‌پذیر ایران خواهد بود.
ضرورت یک پلان ملی
ایران برای آینده‌ی پایدار نیازمند طرحی روشن است:
•مدیریت پایدار منابع آب برای حفظ حداقل‌های فلات مرکزی.
•سیاست‌های فرهنگی مشخص برای پاسداشت فرهنگ‌های بومی و پیشگیری از تعارض‌های اجتماعی.
•توسعه‌ی اشتغال و زیرساخت‌های پایدار در مناطق پذیرنده‌ی مهاجر.
•تمرکززدایی واقعی تا مناطق بتوانند خود برای آینده‌شان تصمیم بگیرند.
و اما توصیه‌ای به دولت فخیمه!
این بار انتخاب با ماست: یا طرحی شفاف برای توسعه‌ی متوازن – فراتر از شعر و شعار – یا تکرار همان خطاها در جغرافیایی تازه.
به یاد بیاورید دریاچه‌ی ارومیه را؛ برنامه‌های ناکارآمد، میلیون‌ها نفر–ساعت جلسه‌ی بی‌ثمر، و اضطراب یک سرزمین از بی‌ فکری متولیان. اضطرابی که آثارش در طلاق، اعتیاد و ده‌ها شاخص اجتماعی دیگر نمایان است.
اما این بار صحبت از خشکیدن یک دریاچه‌ی چندین هزار ساله نیست؛ این بار سخن از «بحران بقای سرزمینی کهنی به نام ایران» است.
جمع‌بندی
قصه‌ی پرغصه‌ی «مرکز و پیرامون» به مرحله‌ای تازه و پرخطر رسیده است. در فقدان شناخت و برنامه‌ریزی، این بار بحران از «پیرامونی ضعیف» به «نابودی آخرین سنگرهای زیست در ایران» تغییر ماهیت خواهد داد.
مرکزِ فرونشسته و پیرامونِ نادیده گرفته‌شده، مردمی که در جست‌وجوی زمینِ سفت، آب، نان و هوای قابل تنفس‌اند، ناخواسته موازنه‌های تاریخی و فرهنگی ایران را به هم خواهند زد.
و کیست که نداند این تغییر، علاوه بر فرهنگ و محیط‌زیست، می‌تواند تفاوت‌های موجود در کشور را به شکاف‌های عمیق بدل کند.
✍️ کاوه زارعی

لینک کوتاه خبر:

https://eghtesad-kalan.com/?p=25301

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

  • پربازدیدترین ها
  • داغ ترین ها

پربحث ترین ها

تصویر روز:

پیشنهادی: